۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

دردسر

با دلباختگیم مشکل دارم
یادم نمی رود که عاشق بودم و دردسرم این جاست، جذابیت های معشوق برایم دیگر کششی ندارند اما حس خودم که عاشق بودم پریشانم می کند
تصاویر خیالبافی هایم هنوز مجذوبم می کنند، نه که زندگیم معنا پیدا کرده بود، رنگین شده بود آنقدر که به رنگ های خوش وزیبا و دلفریب آغشته کرده بودمش، پر از رنگ های زنده و شاد بودند، مثل روز های شاد بهاری
این که چطور به آغوشش بخزم بیشتر ساخته ذهن خودم بود، اگرچه که واقعیت آغوشش هم چنان گرم و خواستنی بود که خیالم را بیشتر و بیشتر می آراست
بارها در خیالم بر پیکرش پیچیدم و عشق ورزیدم، با احساساتی گرم و آتشین در گوشش زمزمه ها کردم، عاشق تر شدم و میان بازوانش شیطینت کردم و نوازش شدم و ... با قدرت مردانه اش مهار شدم و آرام گرفتم
تنها قسمت واقعی داستان همان مهار با قدرت مردانه و آرام گرفتن بود، باقی همه رویاپردازی های خوش خیالانه من بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر