می گفت مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه
می گفت مار گزیده است
با خودم فکر می کنم، هنوز فکر می کنم و هنوز نتونستم از شرخیالبافی های خودم رها بشم
وقتی خوب تماشا می کنم می بینم علیرغم این که سعی می کردم برای خودم تصویری خیالی نسازم، با وجود این که سعی می کردم همه تصاویر خوش و ناخوش رو با هم داشته باشم و واقع گرا باشم باز هم تا اندازه زیادی خیالبافی های خودم در بی قراری هام موثر بوده
در این شکی ندارم که اصالت یک وجود، اصالت نه به عنوان یک ارزش، بلکه اصل هستی یک وجود من رو جذب کرده بود، تصویری که می دیدم شباهت زیادی با تصویر ایده آل من داشت، اما هر دو تصویر بودند، هم ایده آل من هم چیزی که می دیدم،
مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که عشق برای من کاری نمی کنه، در واقع برای کسی کاری نمی کنه، ما از عشق کمک می گیریم یا خودمون رو براش فدا می کنیم
من فدا شدن و فداکاری رو دوست نداشتم وارزشمند نمی دونم، پشت فدا شدن و فداکاری همیشه عدم رضایتی از حرام شدن و خسران هست، همیشه کسی که فدا می شه و یا فداکاری می کنه می دونه که خلاف مسیر خواسته هاش و آرزوهاش حرکت میکنه، بیشتر وقت ها هم راضی نیست اما سعی می کنه خودش رو قانع کنه که اگر غیر از این بود که فداکاری یا فدا شدن نبود، که من خیال می کنم لذتی مازوخیستی در فداکاری یا فدا شدن هست
می گفت مار گزیده است
با خودم فکر می کنم، هنوز فکر می کنم و هنوز نتونستم از شرخیالبافی های خودم رها بشم
وقتی خوب تماشا می کنم می بینم علیرغم این که سعی می کردم برای خودم تصویری خیالی نسازم، با وجود این که سعی می کردم همه تصاویر خوش و ناخوش رو با هم داشته باشم و واقع گرا باشم باز هم تا اندازه زیادی خیالبافی های خودم در بی قراری هام موثر بوده
در این شکی ندارم که اصالت یک وجود، اصالت نه به عنوان یک ارزش، بلکه اصل هستی یک وجود من رو جذب کرده بود، تصویری که می دیدم شباهت زیادی با تصویر ایده آل من داشت، اما هر دو تصویر بودند، هم ایده آل من هم چیزی که می دیدم،
مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که عشق برای من کاری نمی کنه، در واقع برای کسی کاری نمی کنه، ما از عشق کمک می گیریم یا خودمون رو براش فدا می کنیم
من فدا شدن و فداکاری رو دوست نداشتم وارزشمند نمی دونم، پشت فدا شدن و فداکاری همیشه عدم رضایتی از حرام شدن و خسران هست، همیشه کسی که فدا می شه و یا فداکاری می کنه می دونه که خلاف مسیر خواسته هاش و آرزوهاش حرکت میکنه، بیشتر وقت ها هم راضی نیست اما سعی می کنه خودش رو قانع کنه که اگر غیر از این بود که فداکاری یا فدا شدن نبود، که من خیال می کنم لذتی مازوخیستی در فداکاری یا فدا شدن هست
سال ها بود که چنین حالی رو دوست نداشتم و دلم هم نمی خواست کسی در برابر من داشته باشه، زندگی یکبار اتفاق میفته و فداکاری دائم فقط از یک احمق بر میاد که زندگی رو نمیشناسه،
و من دلم می خواد زندگی کنم