۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

گذر زمان هیچ واقعه ای را از بین نمی برد روی چیزی را نمی پوشاند
تنها سردمان اگر چندان قوی باشد از جوش و خروش می اندازدمان
خیلی وقت ها حتی سردمان نمی کند

۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

غیبت

دنیای خالی دنیای خوبی نیست
ذهن بی خدا خیلی تنها می ماند
باید خودش دنیا را سرشار کند
اما انگار دنیا و زندگی به خودی خود سرشار هست
پس این خالی که به نظر من می رسد ناشی از غیبت چه حادثه ای است
اصلن غیبتی هست؟
چرا من احساس تنهایی می کنم
چرا به نظرم می رسد کسی، چیزی غایب است
چرا ذهنم هموراه پی کسی می گردد، پی حضوری کامل و بی عیب و نقص که می شود به او پناه برد، که باید همه چیز را بداند و دل به دلت بگذارد
چیزی اشتباه هست
نه که کسی غایب است
خیلی به خودش فشار میاره
بله اصلن از تو حالم به هم می خوره
از خود تو که دیوونه و روانی هستی
از خود تو

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

هذیان

می گفت مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه
می گفت مار گزیده است
با خودم فکر می کنم، هنوز فکر می کنم و هنوز نتونستم از شرخیالبافی های خودم رها بشم
وقتی خوب تماشا می کنم می بینم علیرغم این که سعی می کردم برای خودم تصویری خیالی نسازم، با وجود این که سعی می کردم همه تصاویر خوش و ناخوش رو با هم داشته باشم و واقع گرا باشم باز هم تا اندازه زیادی خیالبافی های خودم در بی قراری هام موثر بوده
در این شکی ندارم که اصالت یک وجود، اصالت نه به عنوان یک ارزش، بلکه اصل هستی یک وجود من رو جذب کرده بود، تصویری که می دیدم شباهت زیادی با تصویر ایده آل من داشت، اما هر دو تصویر بودند، هم ایده آل من هم چیزی که می دیدم،
مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که عشق برای من کاری نمی کنه، در واقع برای کسی کاری نمی کنه، ما از عشق کمک می گیریم یا خودمون رو براش فدا می کنیم
من فدا شدن و فداکاری رو دوست نداشتم وارزشمند نمی دونم، پشت فدا شدن و فداکاری همیشه عدم رضایتی از حرام شدن و خسران هست، همیشه کسی که فدا می شه و یا فداکاری می کنه می دونه که خلاف مسیر خواسته هاش و آرزوهاش حرکت میکنه، بیشتر وقت ها هم راضی نیست اما سعی می کنه خودش رو قانع کنه که اگر غیر از این بود که فداکاری یا فدا شدن نبود، که من خیال می کنم لذتی مازوخیستی در فداکاری یا فدا شدن هست

سال ها بود که چنین حالی رو دوست نداشتم و دلم هم نمی خواست کسی در برابر من داشته باشه، زندگی یکبار اتفاق میفته و فداکاری دائم فقط از یک احمق بر میاد که زندگی رو نمیشناسه،
و من دلم می خواد زندگی کنم

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

کفش هایم کو

آدم ها را می بینم که زمان با آن ها چه کرده
فکر می کنم باید جل پلاسم را از دنیا جمع کنم
از مغزم بیرون نمی ره
باید برم
کفش هایم کو
...
درختان حماسی اما پیدا نیستند

کابوس

هیچ وقت عید رو دوست نداشتم
بچه تر که بودم شاید، اما بزرگ تر که شدم خاطراتم ازش کدر و ناخوشایند شد
بیش از یک سال کابوس مانند رو پشت سرگذاشتم
هر روز ترسیدم و مضطرب بودم، نمی دونستم باید چه کار کنم و چطور ادامه بدم
امسال خیال کردم فرار می کنم و نمی فهمم
بالاخره نشانده شدم کنار سفره هفت سین و زمان گذر زمین از آن مدار معتدله کذایی وادار به سکوت شدم

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

حسرت

کی می تونه دیگه با من این همه قشنگ حرف بزنه
.... کی می تونه
.... کی می تونه