هیچ وقت عید رو دوست نداشتم
بچه تر که بودم شاید، اما بزرگ تر که شدم خاطراتم ازش کدر و ناخوشایند شد
بیش از یک سال کابوس مانند رو پشت سرگذاشتم
هر روز ترسیدم و مضطرب بودم، نمی دونستم باید چه کار کنم و چطور ادامه بدم
امسال خیال کردم فرار می کنم و نمی فهمم
بالاخره نشانده شدم کنار سفره هفت سین و زمان گذر زمین از آن مدار معتدله کذایی وادار به سکوت شدم
بچه تر که بودم شاید، اما بزرگ تر که شدم خاطراتم ازش کدر و ناخوشایند شد
بیش از یک سال کابوس مانند رو پشت سرگذاشتم
هر روز ترسیدم و مضطرب بودم، نمی دونستم باید چه کار کنم و چطور ادامه بدم
امسال خیال کردم فرار می کنم و نمی فهمم
بالاخره نشانده شدم کنار سفره هفت سین و زمان گذر زمین از آن مدار معتدله کذایی وادار به سکوت شدم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر